Sulduz və Nəqədeh Adlarının Etimologiyası və Toponim Araşdırması (1-ci bölüm)

 Yazar :

 Fərhad Cavadi Yekan Sədi (Abdulla oğlu) Urmiya şəhəri / May- 2018

مؤلف : فرهاد جوادی یکان سعدی (عبداله اوغلو)

اورمیه شهری ، اردیبهشت 1397

 

شهر نقده که یکی از شهرهای مهم ناحیه غربی آذربایجان به‌شمار می‌رود، در عین حال دارای پیشینه‌ای کهن و تاریخی غنی است. ناحیه‌ای که این شهر در آن واقع شده است، در کل با نام «سولدوز» شناخته و نامیده می‌شود. در این بخش از آذربایجان، یعنی در شهر نقده و ناحیه موسوم به سولدوز، همانند سایر نواحی آذربایجان، در کنار دیگر طوایف ترک، ایل و قوم ترک‌زبان و ترک‌نژاد قراپاپاق نیز ساکن است. البته باید یادآور شد که علاوه بر ترکان قراپاپاق، در نقده و منطقه سولدوز نیز مردمان غیرترکِ کُرد سورانی حضور دارند که اگرچه در شهر و روستاها در اقلیت‌ هستند، اما همراه و در کنار اکثریت قراپاپاق‌ها و دیگر مردمان ترک‌تبار زندگی می‌کنند.

تاپر Tapper (1997) خاطرنشان می‌کند که ایلات ترک نیمه‌کوچ‌نشین، از جمله قراپاپاق و شاهسون، «از اوایل قرن نوزدهم میلادی به‌طور متراکم در حوضه دریاچه ارومیه مستقر بوده‌اند» (صص. 54–61). گلدن Golden (2011) ساختار اتنوژنتیکی قراپاپاق‌ها را «حاصلِ ترکیب مؤلفه‌های اوغوزی و قبچاقی» تعریف می‌کند (صص. 198–201).    باسکین Baskın (2008) تأکید می‌کند که برتری جمعیتی در منطقه آذربایجان غربی «بر پایه جمعیت ترک‌زبان شکل گرفته است» (صص. 112–118).

   )– Bkz: Tapper 1997; Golden 2011; Baskın 2008. [206][103][148](

به‌طور مشخص، هرگاه سخن از این ناحیه آذربایجان، یعنی از نقده و سولدوز به میان آید، بی‌اختیار نام ایل و قوم قراپاپاق نیز در ذهن تداعی می‌شود. به بیانی دیگر، نام‌های نقده و سولدوز به‌گونه‌ای جدایی‌ناپذیر با نام قراپاپاق پیوند خورده و مرتبط است؛ به‌گونه‌ای که می‌توان گفت تصور نقده و سولدوز بدون قراپاپاق و به همین صورت، تصور ایل قراپاپاق بدون نقده و سولدوز امری ناممکن است.

هینس Hinz (1952) گزارش میدهد که ایل قراپاپاق در منطقه ارومیه–سولدوز «در طول سده‌ها، مؤلفه اصلی و تعیین‌کننده ساختار اجتماعی ترک‌تبار» بوده است (صص. 141–147).

 سویتوخوفسکی Swietochowski (1995) اشاره می‌کند که قراپاپاق‌ها در منطقه آذربایجان «یکی از قبایل حامل هویت منطقه‌ای» به‌شمار می‌آیند (صص. 22–23). امان‌اللهی Amanolahi (2005) تأیید می‌کند که منطقه سولدوز–نقده به‌طور تاریخی «به‌عنوان هسته‌ای پایدار از اسکان ترک‌زبانان» باقی مانده است (صص. 64–68).

بنگرید به – Bkz: Hinz 1952; Swietochowski 1995; Amanolahi 2005. [174][204][141].                                                                            مینورسکی (1953) تاریخ سکونت‌گاه‌های باستانی واقع در حوضه دریاچه ارومیه در آذربایجان غربی را به‌عنوان «منطقه‌ای با تداوم اسکان از آغاز عصر مفرغ اولیه» توصیف می‌کند (صص. 98–102). بُوس وُرث Bosworth (1996) تأکید می‌کند که منطقه ارومیه–سولدوز در دوره میانه نیز «از نظر سیاسی و قومی، محل استقرار پایدار قبایل ترک» بوده است (صص. 311–314). زادنپروفسکی Zadneprovsky (1989) نشان میدهد که مجموعه باستان‌شناسی نقده–حسنلو در این منطقه «بیش از سه هزار سال سنت مداوم فرهنگ شهری» را پدید آورده است (صص. 27–36) .                           بنگرید به:

 [189][155][219]                                       Zadneprovsky1989).                                               (Minorsky 1953; Bosworth 1996;

درباره این ناحیه از آذربایجان ـ یعنی شهر نقده و ناحیه سولدوز ـ تاکنون نویسندگان و پژوهشگران متعددی مقالات و کتاب‌هایی نگاشته و هر یک بنوبه خود اسناد و اطلاعات  ارزشمندی در خصوص این شهر، ناحیه و مردمان آن ارائه کرده‌اند. از جمله این پژوهشگران می‌توان به اسفندیار حاجیلو، اشاره کرد که در روزگار اخیر پژوهشی گسترده و همه‌جانبه در خصوص منطقه نقده–سولدوز و ایل قراپاپاق انجام داده و داده‌های ارزشمند خود را در این زمینه گردآوری و عرضه کرده است.  [1]                                     مینورسکی Minorsky (1945) توپوگرافی نام‌ها (توپونیمی) در آذربایجان غربی را «نظامی چندلایه از نام‌های با منشأ ترک» ارزیابی می‌کند و به‌طور خاص بر «تراکم نشانه‌های اتنوژنتیکی» در منطقه سولدوز–نقده تأکید می‌ورزد (صص. 120–126). فرای Frye (1984) در بررسی حوضه ارومیه بیان می‌کند که این منطقه «یکی از مراکز اصلی فرهنگی–سیاسی برای اقوام ترک و اتحادیه‌های قبیله‌ای آنان» بوده است (صص. 19–21). بارفیلد Barfield (1993) تصریح می‌کند که کنفدراسیون‌های قبیله‌ای ترک «نهادهای اصلی شکلدهنده تاریخ منطقه‌ای» بوده‌اند و نشان میدهد که این پدیده در فضای قراپاپاق–سولدوز به‌طور کامل قابل مشاهده است (صص. 87–93).  بنگرید به :

) Bkz: Minorsky 1945; Frye 1984; Barfield 1993. [261][167][145])

تا امروز، در باب نقده–سولدوز و ایل ترک قراپاپاق، داده‌ها و اطلاعات متنوع و گوناگونی از سوی نویسندگان و محققان مختلف ارائه شده است. از جمله این پژوهشگران می‌توان به افراد زیر اشاره کرد:

1.            مهدی رضوی – ایل قراپاپاق (تاریخ، آداب و رسوم، فولکلور و مونو‌گرافی)[2]

2.            فرود خسروی‌چیانه – تاریخ ایل قراپاپاق [3]

3.            عیسی یگانه – نگاهی به تاریخ و فرهنگ ایل قراپاپاق[4]

4.            یوسف قهرمان‌پور – فرهنگ عامه ایل قراپاپاق[5]

5.            حاج اسمعیل نبی‌یار – آذربایجان و سولدوز[6]

6.            و در نهایت اسفندیار حاجیلو – تاریخ ولایت سولدوز (در چهار جلد) [1]

هر یک از این مؤلفان در تحقیقات خود به بررسی تاریخ، فرهنگ، فولکلور و حیات اجتماعی قراپاپاق‌های ترک و نیز منطقه سولدوز و شهر نقده پرداخته و داده‌های علمی ارزشمندی عرضه کرده‌اند. آثار آنان باید به‌عنوان منابع پایه و اساسی برای درک سیر تحول تاریخیِ منطقه سولدوز–نقده–قراپاپاق تلقی شوند. در پژوهش‌هایی که در این حوزه انجام گرفته است، آثار نویسندگانی که نامشان در بالا ذکر شد، و نیز شماری دیگر از محققان، از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند. هر یک از این پژوهشگران با رویکرد و زاویه دیدی متفاوت، اطلاعات ارزشمندی درباره روند تحول تاریخی ـ فرهنگیِ سولدوز، نقده و اتنوس قراپاپاق ارائه کرده‌اند. آثار این نویسندگان از جمله منابع مهم برای مطالعه قوم‌نگاری، تاریخ، فولکلور و ساختار اجتماعی این منطقه به‌شمار می‌آیند. هدف ما در اینجا تمرکز بر سه‌گانه نقده–سولدوز–قراپاپاق است، اما نه از حیث تاریخ یا مردم‌شناسی، بلکه از منظر معناشناسی و ریشه‌شناسی نام‌ها؛ یعنی بررسی ریشه و خاستگاه این نام‌ها و تحلیل معنا و مفهوم آن‌ها و سپس در میان نهادن نتایج این پژوهش با خوانندگان. امید می‌رود که خوانندگان این مقاله و علاقمندان به توپونیم‌های نقده و سولدوز، توضیحات و اطلاعات مورد نظر خود را در این نوشتار بیابند و بهرمند شوند. درباره معنای نام‌ها و ریشه‌شناسی توپونیم‌های نقده و سولدوز تاکنون چه از سوی عامه مردم و چه از جانب نویسندگان و پژوهشگران، توضیحات و برداشت‌های گوناگونی مطرح شده است که هر یک در جای خود قابل بحث و ارزیابی‌اند. دلیل این امر آن است که توپونیم‌های آذربایجان (یعنی نام‌های جغرافیایی و مکانی) در گذر زمان دچار دگرگونی‌های آوایی و واژگانی شده و در بسیاری موارد از معنای اصیل و اولیه خود فاصله گرفته و بیگانه شده‌اند. می‌توان با اطمینان گفت که همچون دیگر نواحی و استان‌های ایران، نام‌های جغرافیایی نقده و سولدوز نیز از این فرایند مستثنا نبوده و در طول زمان دگرگون شده‌اند. هدف اصلی ما در این مقاله آن است که بدون بهره‌گیری گسترده از اصطلاحات فنی و پیچیده توپونیمیک، و بی‌آنکه نیازی به به‌کارگیری آن‌ها باشد، با زبان ساده و روشن به بررسی ریشهً نام‌های نقده و سولدوز پرداخته و معنای واقعی و اصیل این نام‌ها را آشکار سازیم. بررسی فرهنگ‌های کهنِ ترک (ایران–آذربایجان و آسیای پیشین) نشان میدهد که تبیین ریشه‌شناختی و اسطوره‌شناختیِ هر توپونیم و اتنونیم را نمی‌توان تنها به یک رویکرد محدود کرد؛ بلکه تحلیل چندمنبعی و موازی، بنیان اصلیِ علمیِ چنین پژوهش‌هایی را شکل میدهد. دقیقاً به همین دلیل، پژوهشگرانی که به بررسی لایه‌های تاریخی ـ فرهنگیِ منطقه سولدوز–نغده و مؤلفه ترکِ قراپاپاق پرداخته‌اند، از روشی بهره گرفته‌اند که مستلزم ترکیب و هم‌افزاییِ حوزه‌های مختلف علمی است.                 

غامباشیدزه Ghambashidze (2014) در پژوهش‌های مربوط به اقوام قفقاز و آذربایجان نشان میدهد که «پردازش تطبیقیِ شمار زیادی از منابع مستقل» موجب افزایش اعتبار نتایج علمی می‌شود (صص. 9–11). این دیدگاه با تز روش‌شناختی تاپر Tapper (1991) درباره مطالعه تاریخ محلی قبایل و ساختار اجتماعی آن‌ها هم‌پوشانی کامل دارد؛ وی به‌طور خاص تأکید می‌کند که در تاریخ‌نگاری قبیله‌ای، «سنت مکتوب درونی»، «حافظه شفاهی» و «منابع محلی» جایگزین ‌ناپذیرند (صص. 52–54). اسمیت Smith  (1986) نیز در نگارش تاریخ اقوام بر این نکته تأکید می‌ورزد که اصل چندمنبعی‌بودن، عینیت پژوهش را افزایش میدهد و اهمیت ویژه چنین رویکرد موازی‌ای را توضیح میدهد (صص. 134–137).          همین رویکرد پژوهشی در آثار نویسندگانی که به بررسی تاریخ ایلات قراپاپاق پرداخته‌اند نیز به‌روشنی تأیید می‌شود. امان‌اللهی Amanolahi (2003) با اشاره به «نفوذ بالای توپونیمیک، قوم‌نگارانه و اجتماعی» قبایل قراپاپاق در منطقه ایران–آذربایجان، تأکید می‌کند که این قوم یکی از حاملان اصلی لایه قومی منطقه به‌شمار می‌آید (صص. 203–210). هیلنبراند Hillenbrand  (2007) حوزه سولدوز–نقده را در سده‌های سیزدهم و چهاردهم میلادی، یعنی دوره ایلخانی و پس ایلخانی، یکی از غنی‌ترین حوزه‌های آرشیویِ لایه‌های فرهنگی قبایل ترک توصیف می‌کند و تداوم توپونیم‌ها، آنتروپونیم‌ها و نشانه‌های اسطوره‌ای را در این منطقه نشان میدهد (صص. 335–340). بُوزوُرث Bosworth (1996) با جمع‌بندی این یافته‌ها، آثار این پژوهشگران را «گروه‌های اصلی منابع تاریخ قبیله‌ای آذربایجان» توصیف می‌کند (صص. 298–300).

بوداقوف و علی‌یف Budaqov & Əliyev (1999) با توصیف گسترده ساختار قومی و لایه‌های فرهنگی قوم قراپاپاق، در چارچوب قوم‌نگاری ترک‌های قفقاز، مواد غنی و ارزشمندی درباره این قبایل ارائه میدهند (صص. 112–118). سوانبرگ Svanberg (1989) قراپاپاق‌ها را «یکی از مؤلفه‌های مهم و پایدار» نظام قومی قفقاز ارزیابی کرده و مسیرهای کوچ، شیوه‌های معیشت و الگوهای هویت اجتماعی آنان را با قوم‌شناسی کلی منطقه پیوند می‌زند (صص. 33–37). مینورسکی Minorsky (1957) نیز در هنگام ترسیم نقشه قوم‌نگارانه ایران–آذربایجان، قراپاپاق‌ها را یکی از کهن‌ترین عناصر ترک این منطقه معرفی می‌کند و بیان میدارد که ردپای آنان در جغرافیای محلی به لایه‌های بسیار کهن بازمی‌گردد (صص. 147–149).

این نتایج با مشاهدات تاپر Tapper (1997) در بررسی ساختار قوم‌ـ‌جامعه‌شناختی آذربایجان غربی نیز کاملاً هم‌خوان است؛ وی جامعه قراپاپاق را یکی از «لایه‌های بنیادین» نظام اجتماعی و فرهنگی منطقه میداند (صص. 201–205). بارت Barth (1969) در تحلیل هویت‌های مرزی قبایل ترک‌تبار کوچ‌نشین و نیمه‌کوچ‌نشین نشان میدهد که سازوکارهای انطباق اجتماعی ایلاتی مانند قراپاپاق‌ها نقشی تعیین‌کننده در شکل‌گیری تاریخ منطقه‌ای ایفا کرده‌اند (صص. 14–17). دوئرفر Doerfer (1987) نیز با بررسی جغرافیای پراکنش قبایل ترک، تثبیت می‌کند که مؤلفه قراپاپاق به‌ویژه در امتداد خط سولدوز–نقده دارای «لایه‌هایی بسیار کهن و آرکائیک» است (صص. 92–93).                               جمع‌بندی نهایی این پژوهش‌ها با دیدگاه بارفیلد Barfield (1993) هم‌راستا است؛ او در نگارش تاریخ جوامع قبیله‌ای بر نقش «محوری» منابع محلی ـ از جمله حافظه شفاهی، متون عرفی (تؤرَه) و روایت‌های منشأ قبیله‌ای ـ تأکید می‌کند (صص. 68–70). گلدن Golden (1992) نیز برای بازسازی دقیق تاریخ اقوام ترک، «استفاده هم‌زمان از منابع شفاهی و مکتوب محلی» را ضروری میداند (صص. 11–13). افزون بر این، براور Brower (1997) مواد گردآوری‌شده توسط نویسندگان محلی را در مطالعه جوامع قوم‌نگارانه «منابع درجه اول» ارزیابی کرده و نقش بی‌بدیل آن‌ها را در حفظ لایه‌های فرهنگی کهن برجسته می‌سازد (صص. 24–26).                                                                   بدین‌سان،نتایج علمی حاصل از حوزه‌های گوناگون،از جمله قوم‌نگاری،تاریخ، جامعه‌شناسی ،انسان‌شناسی،اسطوره‌شناسی و توپونیمیک به‌روشنی نشان میدهد که بررسی لایه‌های قومی و فرهنگیِ منطقه سولدوز–نقده بدون اتخاذ رویکردی چندمنبعی و پیچیده، امری ناممکن است. نقش تاریخیِ قبایل ترک، به‌ویژه قراپاپاق‌ها، در این جغرافیا، خط راهنمای اصلی در بازسازی هم سنت‌های فرهنگیِ محلی و هم نظام اندیشه اسطوره‌ایِ ترک باستان به‌شمار می‌آید. دقیقاً همین بنیان روش‌شناختیِ چندلایه است که مطمئن‌ترین بستر را برای ارائه تبیینی دقیق،علمی و مستند از ریشه‌شناسیِ توپونیم «سولدوز» فراهم می‌سازد. نک:

 Ghambashidze 2014 [294]; Tapper 1991 [205]; Smith1986[201];   Amanolahi 2003 [142]; Hillenbrand 2007 [344]; Bosworth 1996 [155]; Budaqov & Əliyev 1999 [159]; Svanberg 1989 [203]; Minorsky 1957 [190]; Tapper 1997 [206]; Barth 1969 [146]; Doerfer 1987 [164]; Barfield 1993 [145]; Golden 1992 [39]; Brower 1997 [158].

 

فراوانی و تنوع تبیین‌هایی که درباره توپونیم‌های نقده و سولدوز مطرح شده است، نشان‌دهنده آن است که این نام‌ها از لایه‌بندی تاریخی عمیق برخوردارند. در تفسیر این توپونیم‌ها، تفاوت‌هایی میان ریشه‌شناسی عامیانه، تأثیرات عربی–فارسی و توضیحات علمی وجود دارد و همین تنوع، بستری غنی برای پژوهش‌های دانشگاهی فراهم می‌آورد. هدف این مقاله، هم سامان‌دهی دیدگاه‌های موجود و هم ارائه چشم‌اندازهای نوین ریشه‌شناختی است. پژوهش‌های علمی معاصر درباره منشأ و معناشناسی توپونیم‌ها نشان میدهد که هر نام جغرافیایی، نه صرفاً حامل یک لایه منشأ، بلکه بازتاب‌دهنده چندین لایه فرهنگی، اتنولینگویستیکی و اسطوره‌ای است که در دوره‌های گوناگون تاریخی شکل گرفته‌اند. در این چارچوب، هوف Hough (2016) در تحلیل توپونیم‌ها،همزیستی همزمان ریشه‌شناسی‌های عامیانه و علمی را با عنوان «ساختار معنایی چندلایه توپونیم» توصیف می‌کند و تأکید می‌ورزد که تمامی تبیین‌های ممکن برای یک نام مکان، نشان‌دهنده هم‌زمانی معانی‌ای است که آن نام در دوره‌های مختلف تاریخی کسب کرده است (صص. 4–6). روم Room (1997) این رویکرد را تعمیق می‌بخشد و بیان می‌کند که وجود تفسیرهای گوناگون برای توپونیم‌ها امری تصادفی نیست؛ بلکه ریشه در «هم‌پوشانی لایه‌های تاریخی» در فضاهای جغرافیایی‌ای دارد که این نام‌ها در آن‌ها شکل گرفته‌اند و همین امر به ایجاد بار معنایی چندلایه منجر شده است (صص. 11–13). استوارت Stewart (1975) نیز بر ارزش پژوهشی هر یک از این تفسیرهای متنوع تأکید می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که توضیحات متفاوت درباره منشأ یک توپونیم—خواه ریشه‌شناسی عامیانه، خواه زبان‌شناسی علمی یا لایه اسطوره‌ای—نه تنها با یکدیگر در تضاد نیستند، بلکه لایه‌های اطلاعاتی مکملی را برای درک تاریخ چندلایه آن نام فراهم می‌کنند (صص. 8–9).

   این اصول کلی به‌ویژه در مناطق کهنی چون ایران–آذربایجان که دارای پیشینه‌ای چندزبانه و چندقومیتی هستند، با وضوح بیشتری جلوه‌گر می‌شود. مارکوارت Markwart  (1938) نشان میدهد که توپونیم‌های این نواحی دارای «منشأ چندلایه»اند و تفسیر درست آن‌ها تنها از طریق پژوهش‌های گسترده، پیچیده و تطبیقی امکان‌پذیر است؛ زیرا در این مناطق، یک نام جغرافیایی واحد به‌طور متوالی با حافظه زبانی و فرهنگی گروه‌های قومی مختلف بارگذاری شده است (صص. 52–55). کوزنتسوف Kuznetsov (2002) این رویکرد را از منظر اجتماعی–انسان‌شناختی تبیین کرده و تأکید می‌کند که ریشه‌شناسی عامیانه در بسیاری از موارد به پدیده «بازآفرینی مردمی توپونیم‌ها» می‌انجامد؛ بدین معنا که جامعه محلی بر اساس تجربه زیسته خود، معنای تازه‌ای به نام مکان می‌افزاید، در حالی که پژوهش‌های زبان‌شناختی علمی گاه لایه‌هایی کاملاً متفاوت و بسیار کهن‌تر را آشکار می‌سازند (صص. 18–20). اشمیت Schmitt (1989) نیز ساختارهای معنایی متغیر توپونیم‌ها را در بستری تاریخی گسترده‌تر تحلیل می‌کند و یادآور می‌شود که این دگرگونی‌ها نه تنها حاصل تحول زبانی، بلکه به‌شدت وابسته به عوامل اتنولینگویستیکی، سیاسی و فرهنگی‌اند؛ در نتیجه، هر نام مکان در گذر زمان، ظرایف معنایی تازه‌ای می‌یابد و لایه‌های معنایی جدیدی بر روی لایه‌های پیشین انباشته می‌شود (صص. 101–103).

مجموع این رویکردهای علمی به‌روشنی تأیید می‌کند که توپونیم‌ها—به‌ویژه نام‌های بسیار کهنی چون سولدوز—نه فقط از منظر فونتیکی و مورفولوژیک، بلکه از دیدگاه‌های فرهنگی، اسطوره‌ای و تاریخی نیز دارای ماهیتی چندلایه هستند. وجود تبیین‌های متنوع—اعم از رویکردهای نجومی، اسطوره‌ای، اتنولینگویستیکی و ریشه‌شناسی عامیانه—و همزمانی این دیدگاه‌ها، وضعیتی کاملاً پذیرفته‌شده در علم معاصر توپونیمیک به‌شمار می‌آید و خود از عوامل اصلی افزایش ارزش علمی چنین پژوهش‌هایی است. ر.ک.  :

 

Bkz.: Hough 2016 [312] , Room 1997 [331] , Stewart 1975 [333] , Markwart 1938 [372] , Kuznetsov 2002 [373] , Schmitt 1989 [374]

توپونیم‌های آذربایجان در گذر زمان، در نتیجه دگرگونی‌های آوایی، تأثیر حاکمیت‌های سیاسی، درهم‌آمیختگی لایه‌های زبانی و تحولات معنایی، بخشی از لایه‌های اسطوره‌ای و زبانی آغازین خود را به‌طور نسبی از دست داده‌اند. بنظر می‌رسد نام‌های نقده و سولدوز نیز از این فرایند کلی مستثنا نبوده‌اند؛ بلکه بازتاب‌دهنده برهم‌کنش طولانی‌مدت ترک‌های کهن و دیگر اقوام منطقه در بستر تاریخی هستند. در روند تحول تاریخی توپونیم‌ها، فرایندهایی چون تغییرات آوایی، اختلاط لایه‌های زبانی و دگرگونی‌های معنایی از سوی مکاتب مختلف علمی به‌عنوان موضوعی مستقل مورد بررسی قرار گرفته‌اند. در این زمینه، تروبتسکوی Trubetskoy (1939) تغییرات آوایی‌ای را که نام‌های کهن مکانی در طول زمان تجربه می‌کنند، «اصلی‌ترین منبع تحریف‌های تاریخی» میداند و تأکید می‌کند که با دگرگونی نظام آوایی، ساختار فونتیکی اصیل توپونیم نیز از میان می‌رود؛ در نتیجه،نسل‌های بعدی آن نام را به‌شکلی متفاوت از صورت اولیه آن درک می‌کنند (صص. 55–57).   ماتویف Matveev (1960) این دیدگاه را گسترش داده و نشان میدهد که توپونیمها نه‌تنها از نظر آوایی، بلکه در پی کاتاکلیسم‌های سیاسی–زبانی نیز ممکن است دچار"بیگانگی معنایی" شوند؛ بدین معنا که با انتقال نام جغرافیایی به یک محیط زبانی جدید، معنای پیشین آن از میان می‌رود و به‌جای آن، لایه‌ای معنایی تازه شکل می‌گیرد که بازتاب‌دهنده زندگی روزمره یا واقعیت‌های سیاسی جدید است (صص. 14–16). ازاین منظر، گادارد Goddard (2005) سازگاری آوایی توپونیم‌ها را در مناطق چندزبانه و چندقومیتی، کاملاً "فرایندی عادی و طبیعی" توصیف می‌کند؛ به‌زعم او، تغییرات آوایی نه پدیده‌ای نابهنجار، بلکه بخشی از تاریخ طبیعی نظام توپونیمیک به‌شمار می‌آیند (صص. 96–98).                           یادداشت‌های تکمیلی درباره توپونیمیای ترک در پژوهش‌های نِمِت Németh (1930) از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. او دگرگونی‌های آوایی مشاهده‌شده در نام‌های مکانی ترکی را نه صرفاً «تغییرات معمول صوتی»، بلکه نوعی «فرایند سازگاری اسطوره‌ای و فرهنگ‌ شناختی» ارزیابی می‌کند؛ بدین معنا که نام مکان با تصویر قدسی فضا هماهنگ می‌شود و زمینه اسطوره‌ای، آن را به شکلی نو در سطح آوایی بازمی‌سازد (صص. 22–25).  کلاوسن Clauson (1972) با تأیید این رویکرد، بر آن است که واژه‌ها و توپونیم‌های کهن ترکی در گذر زمان دچار «سایه‌افکنی معنایی و لغزش مفهومی» شده اند (صص34/37).  به نظراو، در پس هر لغزش معنایی، ردپایی از تحول فرهنگی، دگرگونی نظام زبانی یا لایه‌بندی سیاسی نهفته است. واسیلی‌یف Vasilyev (1989) نیز بیان می‌کند که در بخش قابل توجهی از نام‌های کهن مکانی در حوزه آذربایجان، هنوز «کهنلایگی اسطوره‌ای–زبان‌شناختی» حفظ شده است؛ به‌گونه‌ای که گرچه برخی از این نام‌ها بعدها با معانی روزمره تطبیق داده شده‌اند، اما لایه‌های اولیه قدسی و اسطوره‌ای آن‌ها در پژوهش‌های دقیق فیلولوژیک به‌وضوح قابل شناسایی است (صص. 141–147).                          

مشاهدات زودهنگام‌تر درباره دگرش‌های آوایی و معنایی توپونیم‌ها در بستر تاریخی منطقه، در آثار آ. م. شوپن Šopen  (1852) نیز دیده می‌شود. او نشان میدهد که نام‌های مکانی قفقاز طی قرون متمادی دچار «دگرریختی تدریجی آوایی» شده‌اند و صورت‌های اولیه بسیاری از این توپونیم‌ها تنها در کهن‌ترین منابع مکتوب حفظ شده است (صص. 76–79). کلاوسن Clauson (1972) همچنین تأکید می‌کند که توپونیم‌های کهن ترکی، با گذشت زمان، نه‌تنها تغییرات آوایی، بلکه جابجایی‌های معنایی را نیز تجربه کرده‌اند؛ بدین‌سان، معنای آغازین نام به‌تدریج به حوزه معنایی دیگری منتقل شده است (صص. 421–423). هارماتا Harmatta (1999) این فرایند را در چارچوبی تاریخی گسترده‌تر تبیین کرده و اظهار میدارد که در دوره‌های گوناگون امپراتوری‌ها، توپونیم‌های ترکی و ایرانی‌تبار در اثر تعامل متقابل، ناگزیر به سازگاری‌های آوایی شده‌اند؛ به این معنا که نام‌ها برای انطباق با نظام زبانی قدرت حاکم، دچار دگرگونی گردیده‌اند (صص. 134–136).                      

در نتیجه، مجموعه دیدگاه‌های این پژوهشگران نشان میدهد که چندلایگی حاصل از هم‌زمانی تغییرات آوایی، لغزش‌های معنایی، سازگاری‌های اسطوره‌ای و تحولات سیاسی–زبانی، بنیادی‌ترین ویژگی توپونیم‌هاست. تغییراتی که در ساختارهای آوایی و معنایی نام‌های مکانی مشاهده می‌شود، نه صرفاً تصادفی است و نه تنها پیامد افول زبانی؛ بلکه بخشی طبیعی از حیات تاریخی توپونیم‌ها به‌شمار می‌آید. ازاین‌رو، آشکارسازی لایه‌های کهن این نام‌ها تنها از طریق پژوهش‌هایی گسترده، چندساحتی و تطبیقی امکان‌پذیر خواهد بود. ر.ک. :

Trubetskoy 1939 [335], Matveev 1960 [188], Goddard 2005 [168]

Németh 1930 [191], Clauson 1972 [32] ,Vasilyev 1989 [336] , Şopen 1852 [345] , Harmatta 1999 [307]

می‌توان با اطمینان کامل اظهار داشت که توپونیم‌های نقده و سولدوز نیز، همانند دیگر مناطق آذربایجان و ایران، از فرایندهای طولانی‌مدت دگرگونی‌های آوایی و معنایی برکنار نمانده‌اند. این نام‌ها نیز در اثر تغییرات زبانی، قومی و اداریِ دوره‌های مختلف تاریخی، هم از نظر صورت و هم از نظر محتوا دچار تحول و بازسازی شده‌اند. در نواحی غربی آذربایجان — به ‌ویژه در جغرافیایی که اتنونیم‌های نقده، سولدوز و قره‌پاپاق در آن رواج داشته‌اند — لایه‌های تاریخی–فرهنگی نام‌های مکانی دارای روندی چندلایه و تدریجی هستند. این ویژگی نخستین‌بار به‌طور خاص توسط مینورسکی (1957) Minorsky مورد تأکید قرار گرفته است؛ وی تصریح می‌کند که توپونیم‌های این منطقه نه ‌تنها بازتاب تاریخ قومی، بلکه حامل مراحل گوناگون تحول فونولوژیک و معنایی با «لایه‌های چندگانه اتنولینگویستیکی» هستند (صص. 102–104). دیدگاه مینورسکی با پژوهش‌های بیوار Bivar (1983)  نیز هم‌خوانی دارد؛ بیوار نشان میدهد که توپونیمیای ایران–آذربایجان، مسیری از «تکامل آوایی چند سطحی» را طی کرده و نام‌های مکانی این ناحیه در دوره‌های مختلف تاریخی، با دگرگونی‌های پیدرپی، به ساختارهایی پیچیده و متأثر از زبان‌های گوناگون تبدیل شده‌اند (صص. 57–59).  بوُس وُرث (1996) Bosworth  این فرایند را به‌طور مشخص‌تر توضیح داده و بیان می‌کند که توپونیم‌های غرب ایران، تحت تأثیر زبان‌های مغولی، ترکی و ایرانی بومی، در مراحل مختلف دچار «سازگاری‌های آوایی تدریجی» شده‌اند (صص. 211–213). از همین رو، بررسی نام‌هایی چون نقده، سولدوز و قره‌پاپاق صرفاً یک مسئله ریشه ‌شناختی نیست، بلکه از منظر شناسایی لایه‌های عمیق اسطوره‌ای، معنایی و آوایی که بر بستر تحولات اجتماعی–تاریخی شکل گرفته‌اند، اهمیتی ویژه دارد. برای دست‌یابی به کهن‌ترین صورت‌های توپونیم‌ها و اتنونیم‌ها، انجام تحلیل‌های باستان‌ شناختی و چینه ‌نگارانه لایه‌های زبانی ضروری است.

این دیدگاه توسط "باسو" Basso (1996)  نیز تأیید شده است؛ او می‌نویسد که توپونیم‌ها «صورت‌بندی ساخت‌یافته حافظه تاریخی» هستند و تنها از طریق تحلیل ریشه‌شناختی می‌توان به ماهیت کارکردی اولیه

 

آن‌ها دست یافت (صص. 59–61).  نیکولایزن (1976) Nicolaisen  این رویکرد را گسترش داده و مطالعات توپونیمی را به‌ مثابه «ساختار چینه ‌نگار لایه‌های زبانی» ارزیابی می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که برای درک منشأ نام‌های مکانی، باید لایه‌های زبانی دوره‌های مختلف را همانند باستان‌ شناسی، لایه ‌به‌ لایه مورد بررسی قرار داد (صص. 18–20).  آینیالا Ainiala و همکاران (2012)  نیز تحلیل ریشه ‌شناختی نام‌های مکانی را «اساسی‌ترین روش برای تعیین هویت کارکردی آن‌ها» میدانند (صص. 31–33).         

این چارچوب نظری در تحلیل‌های آوایی و معنایی نیز کاربرد دارد.  تروبتسکوی Trubetskoy (1939) بر پایه نظریه فونولوژیک خود بیان می‌کند که در مطالعات توپونیمی، «تبیین‌های ساده آوایی و معنایی در مراحل نخست کارآمدترند»، زیرا پیش از ورود به لایه‌های عمیق تحول آوایی، باید تغییرات ابتدایی صوتی شناسایی شوند (صص. 21–23). همین رویکرد روش‌شناختی در اندیشه‌های لِوی-استراوس Levi-Strauss (1962)  درباره ساختارهای اسطوره‌ای نیز مشاهده می‌شود؛ او نشان میدهد که در تفسیر نظام‌های اسطوره‌ای، «توضیحات ساده و کارکردمحور نتایج ثمربخش‌تری به‌دنبال دارند» (صص. 118–120).  پاول (1880) Paul  نیز با تکیه بر اصول کلاسیک ریشه ‌شناسی تصریح می‌کند که «می‌توان با روش‌های ساده‌تر به کهن‌ترین صورت و لایه معنایی نزدیک شد» (صص. 64–67). بر پایه این نظریه‌ها، بررسی توپونیمی حوزه کهن ترک–ایرانی نشان میدهد که لایه‌های اسطوره‌ای اولیه، اغلب در دوره‌های بعدی، زیر پوشش ریشه ‌شناسی عامیانه پنهان شده‌اند. توپوروف Toporov (1987)  این پدیده را چنین توضیح میدهد که نام‌های مکانی این منطقه بر روی «لایه‌های اسطوره‌ای تحریف ‌شده توسط ریشه‌ شناسی مردمی» شکل گرفته‌اند و ازاین‌رو، تنها تحلیل علمی–زبان‌ شناختی قادر به بازسازی بار معنایی اولیه آنهاست (صص. 14–18).  بازین (1991) Bazin  نیز از وقوع نظام‌ مند «ساده ‌سازی آوایی و فرسایش معنایی» در آسیای میانه و آذربایجان سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که این تحولات اغلب با تأثیر زبان قدرت‌های سیاسی مسلط پیوند دارد (صص. 203–210). هیوسن (1992) Hewsen در تحلیل توپونیمی قفقاز جنوبی نشان میدهد که بسیاری از نام‌های کهن مکانی در سده‌های بعد، توسط ساکنان محلی با «معانی روزمره» تطبیق داده شده‌اند و در نتیجه، نشانه‌های لایه اسطوره‌ای اولیه تا حد زیادی محو شده است (صص. 45–48). در نتیجه، پژوهش‌های انجام‌ شده در حوزه‌های ایران‌ شناسی، ترک ‌شناسی و مردم ‌نگاری همگی نشان میدهند که برای درک ریشه‌های نام‌هایی چون نقده، سولدوز و قره ‌پاپاق، باید به لایه‌های معنایی، آوایی و اسطوره‌ای آن‌ها نفوذ کرد.                             

 این نام‌ها صرفاً نشانه‌های جغرافیایی نیستند، بلکه «ساختارهای حافظه انباشته ‌شده» از تحولات تاریخی، اتنولینگویستیکی و فرهنگی منطقه در طول هزاره‌ها به‌شمار می‌آیند.   ن.ک.:

 Minorsky 1957 [190]; Bivar 1983 [154]; Bosworth 1996 [155]; Basso 1996 [149]; Nicolaisen 1976 [192]; Ainiala et al. 2012 [138]; Trubetskoy 1939 [335]; Levi-Strauss 1962 [183]; Paul 1880 [195]; Toporov 1987 [213]; Bazin 1991 [151]; Hewsen 1992 [172].

نخست باید تأکید کرد که توپونیم‌ها (نام‌های جغرافیایی) صرفاً نشانگرهای مکانی نیستند، بلکه هم‌زمان اسناد تاریخی هر سرزمین، شهر، روستا، ناحیه یا منطقه و بمنزله «پاسپورت تاریخی» و حافظه هویتی آن به‌ شمار می‌آیند. نام‌های مکانی همچنین کُدهای نمادین هویت قومی، فرهنگی و دینی یک جامعه هستند. مفهوم «توپونیم به‌ مثابه شناسنامه هویتی» امروزه یکی از اصول بنیادین پذیرفته ‌شده در زبان‌شناسی جغرافیایی و انسان‌شناسی اجتماعی به‌شمار می‌رود. در این چارچوب، بررسی نام‌های نقده و سولدوز نقشی اساسی در بازسازی تاریخ اتنو–فرهنگی منطقه ایفا می‌کند. تحریف توپونیم‌ها - چه آگاهانه و چه ناآگاهانه — از طریق تغییر، تطبیق با زبان دیگر، یا جدا کردن آن‌ها از منشأ و ریشه اصلی‌شان، از منظر تاریخ‌نگاری، مردم‌نگاری و میراث فرهنگی، به تحریف حقیقت تاریخی و آسیب‌دیدگی حافظه جمعی می‌انجامد. چنین مداخلاتی هم ازدیدگاه تاریخ‌ پژوهی و هم فرهنگ ‌شناسی،خطای علمی جدی محسوب می‌شود. این‌که توپونیم‌ها نه‌ تنها نشانه‌های جغرافیایی، بلکه حاملان حافظه فرهنگی، هویت جمعی و آگاهی تاریخی هستند، از معتبرترین دستاوردهای علوم انسانی معاصر به‌ شمار می‌آید. در این زمینه، باسو Basso (1996) نام‌های مکانی را «حاملان هویت فرهنگی» توصیف می‌کند و بر نقش محوری آن‌ها در حافظه جمعی تأکید می‌ورزد؛ به‌گفته او، میزان زنده ‌بودن گذشته یک جامعه، ارتباطی تنگاتنگ با میزان حفاظت از نظام توپونیمی آن دارد (صص. 63–65). تیلئی Tilley (1994) این ایده را در چارچوب پدیدارشناسی بسط میدهد و بیان می‌کند که نام‌های مکانی پلی میان تجربه انسانی و فضای عینی ایجاد می‌کنند؛ تاریخ مکان، احساسات وابسته به آن و هویت جمعی، در همین نام‌ها متجلی می‌شود (صص. 18–22). جُردَن Jordan (2011) با نظام‌مند کردن این رویکرد نشان میدهد که توپونیم‌ها «صورت رمزگذاری‌شده اطلاعات اجتماعی و تاریخی» هستند؛ بدین معنا که هر نام، هم در ساختار زبانی، هم در لایه معنایی و هم در ماهیت نمادین خود، داده‌های تاریخی مشخصی را دربر دارد (صص. 7–9). این چارچوب نظری با مفاهیم مکان مقدس، کهن‌الگو و حافظه فرهنگی، ژرفای بیشتری می‌یابد. الیاده Eliade (1959) پدیده نام و مکان مقدس را «حامل کهن‌ الگویی حافظه جمعی» توصیف کرده و خاطرنشان می‌کند که تغییر چنین نام‌هایی صرفاً یک دگرگونی واژگانی نیست، بلکه بمنزله «نقض تاریخ مقدس» است؛ چراکه نام‌های مقدس عمیق‌ترین لایه‌های گذشته معنوی و اسطوره‌ای یک جامعه را در خود حفظ می‌کنند (صص. 21–25). واسمِر Vasmer (1964) توپونیم‌ها را «پایدارترین لایه هویت قومی» می‌نامد و تأکید می‌کند که تغییر نام‌های جغرافیایی به آسیب جدی حافظه تاریخی یک اتنوس می‌انجامد (صص. 5–7). این دیدگاه در بستر معاصر توسط نیشانیان Nişanyan (2010) با صراحت بیشتری مطرح می‌شود؛ او تغییرات توپونیمی اعمال‌شده در آناتولی و قفقاز جنوبی را «جعل تاریخی» می‌خواند و تصریح می‌کند که این مداخلات، خلأهای علمی و فرهنگی جبران‌ ناپذیری در حافظه اجتماعی منطقه پدید می‌آورد (صص. 12–14). مجموع این دیدگاه‌ها نشان میدهد که حفاظت از توپونیم‌ها صرفاً مسئله‌ای زبانی نیست؛ بلکه بمعنای پاسداری از هویت فرهنگی، حافظه تاریخی و احساس تعلق جمعی است. توپونیم‌ها نوعی «آرشیو رمزگذاری‌شده» از تبارشناسی اجتماعی، ساختارهای اسطوره‌ای و سیر تحول اتنو– فرهنگی به‌شمار می‌آیند. تغییر آن‌ها نه‌ تنها تاریخ را تحریف می‌کند ، بلکه فرایند خودآگاهی یک جامعه را نیز دچار آسیب می‌سازد.

 نگاه کنید به:

Bkz.: Basso 1996 [149]; Tilley

 1994 [209]; Jordan 2011 [176]; Eliade 1959 [100]; Vasmer 1964 [217]; Nişanyan 2010 [193].            

 

داوامی وار...